چند پر روزنامه و هفته نامه ی کاغذ کاهی توی بغلم، تمام کله ام هم توی کلاه پرپری کاپشنم پنهان و مشغول تماشای یک ویترین سرتاسر.
روزنامه های تو بغلم نمور شده اند.
- منم ! آنکه درها را یکی یکی به صدا در میآورد به چشمتان نمیآیم؟ مردگان به چشم نمیآیند!*
خودم را میزنم به نشنیدن و همچنان مسحور تماشای رویال پیانوی اکوستیک قدیمی توی ویترین مغازه هستم. میگوید:
- چرا هرچی بوق زدم هرچی صدات زدم جواب ندادی؟
اینبار سرم را به نرمی بر میگردانم، باد تندی بنا میکند به وزیدن و پیش از انکه چیزی بگویم تمام صورتم را خیس میکند. خنده اش میگیرد. خنده ام نمیگیرد. براندازش میکنم. میگویم:
- من تمام دیشبو بیدار موندمو فکر کردم
- باز خوبه آدم یه وقتا از فرط فکر کردن بیداری بکشه، حالا بگو دردت چیه ؟
شانه بالا میاندازم با بی میلی میگویم :
- یادت میاد اون روز برف اومده بود پشت پنجره دفتر روزنامه یه گنجشک مرده بود؟
- آره چقدر عر زدی براش ، حکمت برات آب قند درست کرد میگفت این شگون نداره برش دارین
- فرداش که اومدیم دفتر نبود ویرانه خونه بود ....
- برا همیناست میخام نباشم
روزنامه ها را محکم تر از قبل به سینه ام میفشارم به جایی که حالا میتوانم به وضوح ضربآهنگ تند نفس هایم را بشنوم. صدایم بنا میکند به لرزیدن با اینهمه میگویم :
- ولی این وسط تکلیف خیلی چیزا هنوز معلوم نیست .
و آنوقت چیزی شبیه آهی عمیق از توی سینه ام بالا میآید و توی هوا بخار میشود.
بعد همانطور که دستهام را توی جیب هام فرو برده ام و روزنامه ها را چسبیده ام، بی معطلی آرنجم را میگیرد و از جلوی ویترین مغازه میکشدم میبردم جایی آن طرف خلوت خیابان، توی یک کتابفروشی محلی، با دالانی دراز، سرد، نمور و از کف تا سقف کتاب بدون حتا یک قفسه ی درست و درمان. میگوید:
- من دیگه توانشو ندارم هرروز اره بدم تیشه بگیرم !
دستش را دراز میکند و من روزنامه ی آش و لاش شده ی خیس را توی دستهام از فرط اضطرار مچاله میکنم بی آنکه بفهمم با صدایی که از میان دندان هایم میگذرد . میگویم:
- آخه از کدوم انصاف حرف میزنی بی انصاف؟ من نمیتونم مامان رو ول کنم به امان خدا ؟!
- میگی چیکار کنم ؟! من دیگه چیزی برا از دست دادن ندارم!
- پس من چی؟! اینهمه سال منتتظر نموندم برا اینکه .....
دستهاش را میگذارد روی گوش هاش و چشمهایش را میبندد و پنهان در میان ردیف کتاب ها با صدایی برآمده از ته گلو میگوید:
- بیا خفه شیم هردومون خفه شیم فقط خفه شیم
و بعد سکوت مانند یک خط صاف بی منتها ادامه میابد. روی یکی از چند ستونی که از کتاب بالا رفته است، چشمم میافتد به کتاب کهنه ی نسبتا قطور با جلدی پاره و پوره، برش میدارم. میگویم :
- خفه شدیم که وضعمون اینه ...
آنوقت بی آنکه چیزی بگوید کتاب را به آرامی از دستم میستاند و میرود منتهی الیه مغازه جایی که پیرمرد چندباری با سرفه هایش اعلام حضور کرده. تای روزنامه ها را باز میکنم. نور طلایی خورشید از پشت شیشه های چرک مرد راه به درون مغازه میابد. تیترنه چندان درشت روزنامه هنوز درستون راست قابل خواندن است.آنسوی خیابان از پس ویترین مغازه ی به آن بزرگی میتوانم مرد جوانی را ببینم که پشت پیانوی آکوستیک بزرگ سیاه رنگی نشسته و دارد قطعه ای احتمالا از شوپن مینوازد. روزنامه ی مچاله توی مشتم حالا یک کاغذپاره ی ارزشمند از تاریخ آن روز کذایی ست . صدای قدمهای لخ لخ کسی را از پشت سر میشنوم برمیگردم . پیرمرد فروشنده کتاب را میدهد دستم. دور و برم را میپایم اما او را نمیابم. چیزی توی قلبم هری میریزد میافتد کف پاهام. باران بند آمده. بی هیچ کلامی کتاب را از دست های مرد میقاپم و میدوم در خیابان. فیات آبی رنگ مدل هفتاد گازش را گرفته و حالا در منتهی الیه خیابان ناگهان متوقف میشود . میخواهم بدوم اما چسبیده ام سرجام. ماشین که بنا میکند به حرکت، چیزی در من فرو میریزد، پاهام تمام من را و تمام خیابان را با من میدوند درخت ها با من میآیند و خورشید به گرمی بر من میتابد و گنجشگ ها در سینه ام، آواز َهزاره ها میخوانند. من مانند سگ میدوم و ماشین در انتهای پیچ خیابان محو میشود. َ
*ناظم حکمت
همین که هست !...ما را در سایت همین که هست ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34