چند پر روزنامه و هفته نامه ی کاغذ کاهی توی بغلم، تمام کله ام هم توی کلاه پرپری کاپشنم پنهان و مشغول تماشای یک ویترین سرتاسر.روزنامه های تو بغلم نمور شده اند.- منم ! آنکه درها را یکی یکی به صدا در میآورد به چشمتان نمیآیم؟ مردگان به چشم نمیآیند!*خودم را میزنم به نشنیدن و همچنان مسحور تماشای رویال پیانوی اکوستیک قدیمی توی ویترین مغازه هستم. میگوید:- چرا هرچی بوق زدم هرچی صدات زدم جواب ندادی؟اینبار سرم را به نرمی بر میگردانم، باد تندی بنا میکند به وزیدن و پیش از انکه چیزی بگویم تمام صورتم را خیس میکند. خنده اش میگیرد. خنده ام نمیگیرد. براندازش میکنم. میگویم:- من تمام دیشبو بیدار موندمو فکر کردم - باز خوبه آدم یه وقتا از فرط فکر کردن بیداری بکشه، حالا بگو دردت چیه ؟شانه بالا میاندازم با بی میلی میگویم :- یادت میاد اون روز برف اومده بود پشت پنجره دفتر روزنامه یه
گنجشک مرده بود؟- آره چقدر عر زدی براش ، حکمت برات آب قند درست کرد میگفت این شگون نداره برش دارین- فرداش که اومدیم دفتر نبود ویرانه خونه بود ....- برا همیناست میخام نباشم روزنامه ها را محکم تر از قبل به
سینه ام میفشارم به جایی که حالا میتوانم به وضوح ضربآهنگ تند نفس هایم را بشنوم. صدایم بنا میکند به لرزیدن با اینهمه میگویم :- ولی این وسط تکلیف خیلی چیزا هنوز معلوم نیست .و آنوقت چیزی شبیه آهی عمیق از توی سینه ام بالا میآید و توی هوا بخار میشود.بعد همانطور که دستهام را توی جیب هام فرو برده ام و روزنامه ها را چسبیده ام، بی معطلی آرنجم را میگیرد و از جلوی ویترین مغازه میکشدم میبردم جایی آن طرف خلوت خیابان، توی یک کتابفروشی محلی، با دالانی دراز، سرد، نمور و از کف تا سقف کتاب بدون حتا یک قفسه ی درست و درمان. میگوید:- من دیگه توانش همین که هست !...
ادامه مطلب
ما را در سایت همین که هست ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 20:54