
چند پر روزنامه و هفته نامه ی کاغذ کاهی توی بغلم، تمام کله ام هم توی کلاه پرپری کاپشنم پنهان و مشغول تماشای یک ویترین سرتاسر.روزنامه های تو بغلم نمور شده اند.- منم ! آنکه درها را یکی یکی به صدا در میآورد به چشمتان نمیآیم؟ مردگان به چشم نمیآیند!*خودم را میزنم به نشنیدن و همچنان مسحور تماشای رویال پیانوی اکوستیک قدیمی توی ویترین مغازه هستم. میگوید:- چرا هرچی بوق زدم هرچی صدات زدم جواب ندادی؟اینبار سرم را به نرمی بر میگردانم، باد تندی بنا میکند به وزیدن و پیش از انکه چیزی بگویم تمام صورتم را خیس میک...
ادامه مطلب